نام کاربری :
کلمه عبور :

کد امنیتی :

« عضویت رایگان در سایت »

« رمز خود را فراموش کردم ام »

« حساب من غیر فعال است »

« نمیتوانم به سیستم وارد شوم »

 

 

 

 


سه شنبه 21 آبان 1398
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
14. ربيع‌الاول 1441
2019 Nov 12

 

 

 

مشاهده کامل خبر
یادداشت(خدایی هست که صدایم را می شنود)      

 خسته شده بود. آنقدر پله ها را بالا و پایین رفته بود که دیگر نایی برای ایستادن نداشت. نشست. کنار همشهری دیگری که او هم برای انجام کاری به همان اداره آمده بود. یک هفته بود که مدام می آمد  و می رفت. هنوز کارش به سرانجام نرسیده بود. یک روز کارشناس اداری حضور نداشت. یک روز مدیر مجموعه نبود. یک روز شلوغ بود و نوبت به او نمی رسید. یک روز نامه اش پیدا نمی شد. یک روز هم همگی جلسه داشتند و حالا، این یکی دو روز آخر متوجه شده بود که این همه معطلی اصلاً برای چیست؟. یکی از کارمندان اضافه بر آنچه می باید پرداخت می کرد، پولی می خواست و او مردد مانده بود برای دادن و ندادن آن پول. هوا گرم بود. دانه های عرق روی پیشانی اش جمع شده بودند. بلند شد. نامه را لای انگشتان دستش مچاله کرد و بیرون آمد. اشک امانش را بریده بود.  چهار روز بود که شوهرش برای کارگری می رفت و کاری پیدا نمی کرد. مریضی خودش فراموشش شده بود. برای خرید داروهای «محمدرضا» پسر 7 ساله اش چکار باید می کرد؟ زهرا دختر بزرگش هم یک ترم دانشگاه را خوانده بود و به خاطر بی پولی بیرون آمده بود. آنقدر از مردم قرض گرفته بود که دیگر حتی جرأت نمی کرد به نسیه و قرض فکر کند. کمک هایی که از کمیته امداد و جاهای دیگر به آنها می شد کفاف زندگی و مخارجشان را نمی داد.  خسته شده بود. آنقدر از پله های مغزش بالا و پایین رفته بود که دیگر نایی برای ایستادن روی فکرهایی که مدام از سرش می گذشتند را نداشت. نشست. کنار دیوار بلندی که عکس شهیدی بزرگ روی آن کشیده شده بود. راستی امسال نرخ ویزیت پزشکان افزایش پیدا کرده بود. هزینه بستری ها هم بالا رفته بود. قیمت میوه و حبوبات هم داشت بالا می رفت. نان را هم که می گفتند می خواهند گران کنند... ماشین ها مدام از کنارش رد می شدند، چشم به چشمش می دوختند و توقف کوتاهی می کردند و بوق می زدند و او صورت تکیده اش را لای چادر کهنه اش از نگاه غریبه ها می دزدید. کاش می توانست
از بازار پول و بازار سرمایه، چیزی بفهمد. برایش مهم نبود که آخرین نرخ ارز چقدر است یا توسعه اقتصادی یعنی چه؟ تولید ناخالص داخلی امسال کمتر شده بود یا بیشتر؟ سیاست های پولی امسال یا سرمایه در گردش را چه طوری تعریف کرده اند؟ شاید حتی نرخ بهره یا نرخ بیکاری را از هم تشخیص نمی داد. برای او همان لقمه نانی مهم بود که امشب و شب های دیگر بتواند شکم خودش و خانواده و فرزندانش را با آن سیر کند. برای خیلی های دیگر هم همینطور بود. بلند شد. دستش را به همان دیواری گرفت که عکس شهیدی رویش کشیده شده بود. آرام مسیر خانه اش را پیش گرفت. باز خدایی بود که صدایش را بشنود... آه سنگینش را... دردش را... رنجش را... .


گروه خبری : اجتماعی ،اقتصادی
منبع :
آخرین ویرایش : 1394/02/08 -- 18:54:46
نویسنده : واحد تحریریه
تعداد بازدید : 780

نسخه امروز آوا

آرشیو روزنامه آوای خراسان جنوبی

نسخه امروز آوا

نسخه امروز آوا

 


نیازمندی ها رایگان

برای درج نیازمندی و آگهی های خود  کافی است درخواست خود را به شماره پیام کوتاه
3000272424

اس ام اس بزنید

 

 

روزنامه صبج استان خراسان جنوبی - آوای خراسان جنوبی


مدیریت و امور پشتیبانی : گروه نرم افزاری راک

RaakCMS

بانک ایمیلفروشگاه اینترنتی زیباسرا